شعر و ادبیات، اجتماعی و فرهنگی

دل آزاده از طول امل بسیار می‌پیچد                   که مصحف بر خود از شیرازه زنار می‌پیچد

کدامین بی‌ادب زد حلقه بر در این گلستان را؟       که هر شاخ گلی بر خویشتن چون مار می‌پیچد

حجاب آب و گل گردیده سنگ راه یکتایی             وگرنه رشته تسبیح بر زتار می‌پیچد

به این بی‌ناخنی چون می‌خراشم سینه خود را     صدای تیشه فرهاد در کهسار می‌پیچد

نمی‌دانم چه می‌ریزد زکلک نامه پردازم                که هر سطری به خود از درد چون طومار می‌پیچد

ازین بستانسرا با دست خالی می‌رود بیرون         سبکدستی که بر هر دامنی چون خار می‌پیچد

به دور چشم او انگشت زنهاری است هرمژگان      که از بیمار بدخو روز و شب غمخوار می‌پیچد

مخور صائب فریب فضل از عمامه زاهد                 که در گنبد ز بی‌مغزی صدا بسیار می‌پیچد

میرزا محمّدعلی صائب تبریزی، دیوان اشعار


 فریاد
 
بو می‌کنم زیباترین گُلِ زردِ جهان را
 
و لبخند می‌زنم!
 
انسان
 
غاری است 
 
که ارواحِ هزار موجود را 
 
بر شیاره‌های کهنه‌ی روحِ خود
 
آویزان کرده است ...
 
حسین پناهی، به وقت گرینویچ
 
 
این فِرتورهای زیبا مربوط به غار انجمن جن‌ها (كهف مجلس الجن) می‌باشد، این غار که در فلات
 
«سلما» در کشور عمان واقع شده در سال ۱۹۸۳ میلادی توسط «دان دیویدسون»، زمین شناس
 
مشهور، کشف شد که اکنون عنوان دومین غار عمیق جهان را گرفته است. دلیل نام گذاری عجیب
 
 این غار باور محلی‌هاست که این محفظه عمیق را مکانی برای زندگی جن‌ها می‌دانند. دسترسی
 
 به این غار عمیق از طریق یک دهانه باریک است که افراد باید با طناب به درون آن بروند. عمق این
 
غار بین ۱۲۰ تا ۱۵۰ متر است و به گفته کارشناسان هرم جیزه مصر کاملاً درون این غار جا می‌گیرد.
 
 

 فریاد

صدای تو نهایت خوبی است در این شب تنهایی

سوسو می‌زند صدای تو روشنم می‌کند

تنها زمزمه‌ی صدای تو

پریشانیم از گیسوان تو

و حیرانیم بیقراری مردمکانت

صدایم می‌کنی و من می‌رویم

بگذار به صدایت تکیه کنم

صدای تو بیداری گلهاست

 

صدای تو اتاقم را پر کرده است

صدای تو رقص گل‌های قالی است

آرام گام بر می‌دارم با صدای تو

صدای تو راه است راهنما است

صدای تو در خیابان گم نمی‌شود

هم جنس مردم نمی‌شود

صدای تو ماشین نیست آن نیست این نیست

صدای تو مانند خود تو است

من با صدای تو می‌خوابم

رویاهایم با صدای تو تعبیر می‌شود

صدای تو شعر است موسیقی است

صدای تو عشق است

اصلاً با صدای تو است که جهان تسخیر شده است

 

همه اتاق من در طواف صدای تو جاریست

من تنها به صدای تو تکیه می‌کنم

این تکیه گاه را از من دریغ نکن

در صدایت مانند برق نگاهت چیزی است که من به آن محتاجم

من را از این بیشتر محتاج نکن

این نگاه را از من دریغ نکن

صدایت را از من نگیر.


 فریاد

پرندگان پشت بام را دوست دارم

دانه‌هایی را که هر روز برایشان می‌ریزم

در میان آن‌ها


یک پرنده‌ی بی‌معرفت هست


که می‌دانم روزی به آسمان خواهد رفت

و بر نمی‌گردد.

من او را بیشتر دوست دارم...


گروس عبدالملكيان


 فریاد
چه کسی می گوید:

که گرانی شده است؟

دوره ارزانیست!

دل ربودن ارزان!

دل شکستن ارزان!

دوستی ارزان است!

دشمنیها ارزان!

چه شرافت ارزان!

تن عریان ارزان!

آبرو قیمت یک تکه نان!

و دروغ از همه چیز ارزانتر!!!

قیمت عشق چقدر کم شده است

کمتر از آب روان!!!

و چه تخفیف بزرگی خورده

قیمت هر انسان...!


 فریاد
هفت لایه زمین!

هفت پرده‌ی آسمان!

همه جا!

همه جا!

همه جا تو بودی و دلم را به بازی می‌گرفتی و نمی‌شناختمت!


حسین پناهی، از دفتر اول


 فریاد
این گل سرخ من است!

دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق،

که بری خانه دشمن!

که فشانی بر دوست!

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست!

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشید،

روح خواهد بخشید ...

تو هم، ای خوب من! این نکته به تکرار بگو!

این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،

نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو!

« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس!

« دوستت دارم » را با من بسیار بگو!


فریدون مشیری


 فریاد

زندگی جیره‌ی مختصری‌ست، مثل یک فنجان چای،

و کنارش عشق است، مثل یک حبه‌ی قند

زندگی را با عشق نوش جان باید کرد. 

سهراب سپهری


 فریاد

تا کجا می‌بَرَد این نقشِ به دیوار مرا؟

- تا بدانجا که فرو می‌ماند

چشم از دیدن و

لب نیز ز گفتار مرا.

 

لاجوردِ افق صبحِ نشابور و هَری ست

که درین کاشی کوچک متراکم شده است

می‌بَرَد جانب فرغانه و فرخار مرا.

 

گَردِ خاکسترِ حلاج و دعای مانی،

شعلۀ آتشِ کَرْکوی و سرودِ زرتشت

پوریای ولی، آن شاعر رزم و خوارزم

می‌نمایند درین آینه رخسار مرا.

 

این چه حُزنی ست که در همهمۀ کاشی هاست؟

جامۀ سوکِ سیاووش به تن پوشیده ست

این طنینی که سُرایند خموشی‌ها،

از عمقِ فراموشی ها

و به گوش آید، ازین گونه، به تکرار مرا.

 

تا کجا می‌بَرَد این نقشِ به دیوار مرا؟

- تا درودی به « سمرقندِ چو قند »

و به رودِ سخنِ رودکی آن دم که سرود:

« کس فرستاد به سرّ اندر عیّار مرا. »

 

شاخ نیلوفرِ مَرو است گَهِ زادنِ مهر

کز دل شطِّ روانِ شن ها

می‌کند جلوه، ازین گونه، به دیدار مرا.

 

سبزی سروِ قد افراشتۀ کاشمرست

کز نهانْ سوی قرون،

می‌شود در نظر این لحظه پدیدار مرا.

 

چشمِ آن « آهوی سرگشتۀ کوهی » ست هنوز

که نگه می‌کند از آن سوی اعصار مرا

 

بوتۀ گندم روییده بر آن بامْ سفال

بادآوردۀ آن خرمنِ آتش زده است

که به یاد آوَرَد از فتنۀ تاتار مرا.

 

نقشِ اسلیمیِ آن طاق نماهای بلند

واجُرِ صیقلیِ سر درِ ایوانِ بزرگ

می‌شود بر سر، چون صاعقه، آوار مرا.

وان کتیبه

که بر آن

نامِ کس از سلسله‌ای،

نیست پیدا و

خبر می‌دهد

از سلسلۀ کار مرا.

 

کیمیا کاری و دستانِ کدامین دستان

گسترانیده شکوهی به موازاتِ اَبَد

روی آن پنجره با زینتِ عریانی هاش

که گذر می‌دهد از روزنِ اسرار مرا؟

 

عجبا کز گذرِ کاشیِ این مَزگَتِ پیر

هوسِ « کوی مغان است دگر بار مرا »

گرچه بس ناژوی واژونه

در آن حاشیه اش

می‌نماید به نظر،

پیکر مزدک و آن باغِ نگون سار مرا.

 

در فضایی که مکان گم شده از وسعتِ آن

می‌روم سوی قرونی که زمان برده ز یاد

گویی از شهپرِ جبریل در آویخته ام

یا که سیمرغ گرفته ست به منقار مرا.

 

تا کجا می بَرَد این نقشِ به دیوار مرا؟

- تا بدانجا که فرو می مانَد،

چشم از دیدن و لب نیز ز گفتار مرا.

محمدرضا شفیعی کدکنی «م. سرشک»، اسفند ۱۳۶۵


 فریاد

در میان گونه گونه مرگ‌ها

تلخ‌تر مرگی‌ست، مرگ برگ‌ها

زان که در هنگامه‌ی اوج و هبوط

تلخی مرگ‌ست با شرم سقوط


وز دگر سو٬ خوش‌ترین مرگ جهان٬

-زانچه بینی٬ آشکارا و نهان-

رو به بالا و ز پستی‌ها رها

خوش‌ترین مرگی‌ست، مرگ شعله‌ها...


محمدرضا شفیعی کدکنی «م. سرشک»، هزاره‌ی دوم آهوی کوهی، دفتر شعر ستاره‌ی دنباله‌دار، ۱۳۷۶


 فریاد
می‌خواستم چشم‌های ترا ببوسم 

تو نبودی، باران بود 

رو به آسمانِ بلندِ پُر گفت‌وگو گفتم: 

- تو نديديش ...؟! 


و چيزی، صدايی ... 

صدايی شبيهِ صدای آدمی آمد، 

گفت: نامش را بگو تا جست‌وجو کنيم! 

نفهميدم چه شد که باز 

يکهو و بی‌هوا، هوای تو کردم، 

ديدم دارد ترانه‌ای به يادم می‌آيد. 

گفتم: شوخی کردم به خدا! 

می‌خواستم صورتم را از لمسِ لذيذِ باران 

فقط خيسِ گريه شود، 

ورنه کدام چشم 

کدام بوسه 

کدام گفت‌وگو ...؟! 

من هرگز هيچ ميلی 

به پنهان کردنِ کلماتِ بی‌رويا نداشته‌ام!


سيد علی صالحی، ساده بودم، تو نبودی، باران بود


 فریاد
ای دل شکایت‌ها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل نمی‌ترسی مگر از یار بی‌زنهار من

ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من
نشنیده‌ای شب تا سحر آن ناله‌های زار من

یادت نمی‌آید که او می کرد روزی گفت گو
می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من

اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان
این بس نباشد خود تو را کگه شوی از خار من

گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان
تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من

خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر
وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من

چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او
گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من

گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان
خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من

گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی‌جام تو
بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی «مولوی»، دیوان شمس


 فریاد
Only you
I choose among the entire world.
Is it fair of you
letting me be unhappy?

My heart is a pen in your hand.
It is all up to you
to write me happy or sad.

I see only what you reveal
and live as you say.
All my feelings have the color
you desire to paint.

From the beginning to the end,
no one but you.

Please make my future
better than the past.

When you hide I change
to a Godless person,
and when you appear,
I find my faith.

Don't expect to find
any more in me
than what you give.

Don't search for
hidden pockets because
I've shown you that
all I have is all you gave.

Rumi


 فریاد
از زمزمه دلتنگیم، از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی، نه میل سخن داریم

آوار پریشانی‌ست، رو سوی چه بگریزیم؟
هنگامۀ حیرانی‌ست، خود را به که بسپاریم؟

تشویش هزار «آیا»، وسواس هزار «اما»،
کوریم و نمی‌بینیم، ورنه همه بیماریم

دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته‌ست
امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم

دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی‌بریم، ابریم و نمی‌باریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید؟ گفتیم که بیداریم

من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

حسین منزوی


 فریاد
شب از شب‌های پاییزی ست

از آن همدرد و با من مهربان شب‌های شک آور

ملول و خسته دل، گریان و طولانی

شبی که در گمانم من که آیا 

بر شبم گرید، چنین همدرد

و یا بر بامدادم گرید، از من نیز پنهانی

و اینک خیره در من مهربان بینم

که دست سرد و خیسش را

چو بالشتی سیه زیر سرم بالین سوداها، گذارد شب

من این می گویم و دنباله دارد شب

خموش و مهربان با من

به کردار پرستاری سیه پوشیده 

پیشاپیش دل بر کنده از بیمار

نشسته در کنارم اشک بارد شب

من این میگویم و دنباله دارد شب


مهدی اخوان ثالث «م. امید»، از این اوستا


 فریاد