X
تبلیغات
فریاد
فریاد
شعر و ادبیات، اجتماعی و فرهنگی
نوشته شده توسط فریاد |

بو می‌کنم زیباترین گُلِ زردِ جهان را

و لبخند می‌زنم!

انسان

غاری است 

که ارواحِ هزار موجود را 

بر شیاره‌های کهنه‌ی روحِ خود

آویزان کرده است ...

حسین پناهی، به وقت گرینویچ


این فِرتورهای زیبا مربوط به غار انجمن جن‌ها (كهف مجلس الجن) می‌باشد، این غار که در فلات

«سلما» در کشور عمان واقع شده در سال ۱۹۸۳ میلادی توسط «دان دیویدسون»، زمین شناس

مشهور، کشف شد که اکنون عنوان دومین غار عمیق جهان را گرفته است. دلیل نام گذاری عجیب

 این غار باور محلی‌هاست که این محفظه عمیق را مکانی برای زندگی جن‌ها می‌دانند. دسترسی

 به این غار عمیق از طریق یک دهانه باریک است که افراد باید با طناب به درون آن بروند. عمق این

غار بین ۱۲۰ تا ۱۵۰ متر است و به گفته کارشناسان هرم جیزه مصر کاملاً درون این غار جا می‌گیرد.


نوشته شده توسط فریاد |

صدای تو نهایت خوبی است در این شب تنهایی

سوسو می‌زند صدای تو روشنم می‌کند

تنها زمزمه‌ی صدای تو

پریشانیم از گیسوان تو

و حیرانیم بیقراری مردمکانت

صدایم می‌کنی و من می‌رویم

بگذار به صدایت تکیه کنم

صدای تو بیداری گلهاست

 

صدای تو اتاقم را پر کرده است

صدای تو رقص گل‌های قالی است

آرام گام بر می‌دارم با صدای تو

صدای تو راه است راهنما است

صدای تو در خیابان گم نمی‌شود

هم جنس مردم نمی‌شود

صدای تو ماشین نیست آن نیست این نیست

صدای تو مانند خود تو است

من با صدای تو می‌خوابم

رویاهایم با صدای تو تعبیر می‌شود

صدای تو شعر است موسیقی است

صدای تو عشق است

اصلاً با صدای تو است که جهان تسخیر شده است

 

همه اتاق من در طواف صدای تو جاریست

من تنها به صدای تو تکیه می‌کنم

این تکیه گاه را از من دریغ نکن

در صدایت مانند برق نگاهت چیزی است که من به آن محتاجم

من را از این بیشتر محتاج نکن

این نگاه را از من دریغ نکن

صدایت را از من نگیر.

نوشته شده توسط فریاد |

پرندگان پشت بام را دوست دارم

دانه‌هایی را که هر روز برایشان می‌ریزم

در میان آن‌ها


یک پرنده‌ی بی‌معرفت هست


که می‌دانم روزی به آسمان خواهد رفت

و بر نمی‌گردد.

من او را بیشتر دوست دارم...


گروس عبدالملكيان

نوشته شده توسط فریاد |
چه کسی می گوید:

که گرانی شده است؟

دوره ارزانیست!

دل ربودن ارزان!

دل شکستن ارزان!

دوستی ارزان است!

دشمنیها ارزان!

چه شرافت ارزان!

تن عریان ارزان!

آبرو قیمت یک تکه نان!

و دروغ از همه چیز ارزانتر!!!

قیمت عشق چقدر کم شده است

کمتر از آب روان!!!

و چه تخفیف بزرگی خورده

قیمت هر انسان...!

نوشته شده توسط فریاد |
هفت لایه زمین!

هفت پرده‌ی آسمان!

همه جا!

همه جا!

همه جا تو بودی و دلم را به بازی می‌گرفتی و نمی‌شناختمت!


حسین پناهی، از دفتر اول

نوشته شده توسط فریاد |
این گل سرخ من است!

دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق،

که بری خانه دشمن!

که فشانی بر دوست!

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست!

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشید،

روح خواهد بخشید ...

تو هم، ای خوب من! این نکته به تکرار بگو!

این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،

نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو!

« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس!

« دوستت دارم » را با من بسیار بگو!


فریدون مشیری

نوشته شده توسط فریاد |

زندگی جیره‌ی مختصری‌ست، مثل یک فنجان چای،

و کنارش عشق است، مثل یک حبه‌ی قند

زندگی را با عشق نوش جان باید کرد. 

سهراب سپهری

نوشته شده توسط فریاد |

تا کجا می‌بَرَد این نقشِ به دیوار مرا؟

- تا بدانجا که فرو می‌ماند

چشم از دیدن و

لب نیز ز گفتار مرا.

 

لاجوردِ افق صبحِ نشابور و هَری ست

که درین کاشی کوچک متراکم شده است

می‌بَرَد جانب فرغانه و فرخار مرا.

 

گَردِ خاکسترِ حلاج و دعای مانی،

شعلۀ آتشِ کَرْکوی و سرودِ زرتشت

پوریای ولی، آن شاعر رزم و خوارزم

می‌نمایند درین آینه رخسار مرا.

 

این چه حُزنی ست که در همهمۀ کاشی هاست؟

جامۀ سوکِ سیاووش به تن پوشیده ست

این طنینی که سُرایند خموشی‌ها،

از عمقِ فراموشی ها

و به گوش آید، ازین گونه، به تکرار مرا.

 

تا کجا می‌بَرَد این نقشِ به دیوار مرا؟

- تا درودی به « سمرقندِ چو قند »

و به رودِ سخنِ رودکی آن دم که سرود:

« کس فرستاد به سرّ اندر عیّار مرا. »

 

شاخ نیلوفرِ مَرو است گَهِ زادنِ مهر

کز دل شطِّ روانِ شن ها

می‌کند جلوه، ازین گونه، به دیدار مرا.

 

سبزی سروِ قد افراشتۀ کاشمرست

کز نهانْ سوی قرون،

می‌شود در نظر این لحظه پدیدار مرا.

 

چشمِ آن « آهوی سرگشتۀ کوهی » ست هنوز

که نگه می‌کند از آن سوی اعصار مرا

 

بوتۀ گندم روییده بر آن بامْ سفال

بادآوردۀ آن خرمنِ آتش زده است

که به یاد آوَرَد از فتنۀ تاتار مرا.

 

نقشِ اسلیمیِ آن طاق نماهای بلند

واجُرِ صیقلیِ سر درِ ایوانِ بزرگ

می‌شود بر سر، چون صاعقه، آوار مرا.

وان کتیبه

که بر آن

نامِ کس از سلسله‌ای،

نیست پیدا و

خبر می‌دهد

از سلسلۀ کار مرا.

 

کیمیا کاری و دستانِ کدامین دستان

گسترانیده شکوهی به موازاتِ اَبَد

روی آن پنجره با زینتِ عریانی هاش

که گذر می‌دهد از روزنِ اسرار مرا؟

 

عجبا کز گذرِ کاشیِ این مَزگَتِ پیر

هوسِ « کوی مغان است دگر بار مرا »

گرچه بس ناژوی واژونه

در آن حاشیه اش

می‌نماید به نظر،

پیکر مزدک و آن باغِ نگون سار مرا.

 

در فضایی که مکان گم شده از وسعتِ آن

می‌روم سوی قرونی که زمان برده ز یاد

گویی از شهپرِ جبریل در آویخته ام

یا که سیمرغ گرفته ست به منقار مرا.

 

تا کجا می بَرَد این نقشِ به دیوار مرا؟

- تا بدانجا که فرو می مانَد،

چشم از دیدن و لب نیز ز گفتار مرا.

محمدرضا شفیعی کدکنی «م. سرشک»، اسفند ۱۳۶۵

نوشته شده توسط فریاد |

در میان گونه گونه مرگ‌ها

تلخ‌تر مرگی‌ست، مرگ برگ‌ها

زان که در هنگامه‌ی اوج و هبوط

تلخی مرگ‌ست با شرم سقوط


وز دگر سو٬ خوش‌ترین مرگ جهان٬

-زانچه بینی٬ آشکارا و نهان-

رو به بالا و ز پستی‌ها رها

خوش‌ترین مرگی‌ست، مرگ شعله‌ها...


محمدرضا شفیعی کدکنی «م. سرشک»، هزاره‌ی دوم آهوی کوهی، دفتر شعر ستاره‌ی دنباله‌دار، ۱۳۷۶

نوشته شده توسط فریاد |
می‌خواستم چشم‌های ترا ببوسم 

تو نبودی، باران بود 

رو به آسمانِ بلندِ پُر گفت‌وگو گفتم: 

- تو نديديش ...؟! 


و چيزی، صدايی ... 

صدايی شبيهِ صدای آدمی آمد، 

گفت: نامش را بگو تا جست‌وجو کنيم! 

نفهميدم چه شد که باز 

يکهو و بی‌هوا، هوای تو کردم، 

ديدم دارد ترانه‌ای به يادم می‌آيد. 

گفتم: شوخی کردم به خدا! 

می‌خواستم صورتم را از لمسِ لذيذِ باران 

فقط خيسِ گريه شود، 

ورنه کدام چشم 

کدام بوسه 

کدام گفت‌وگو ...؟! 

من هرگز هيچ ميلی 

به پنهان کردنِ کلماتِ بی‌رويا نداشته‌ام!


سيد علی صالحی، ساده بودم، تو نبودی، باران بود

نوشته شده توسط فریاد |
ای دل شکایت‌ها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل نمی‌ترسی مگر از یار بی‌زنهار من

ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من
نشنیده‌ای شب تا سحر آن ناله‌های زار من

یادت نمی‌آید که او می کرد روزی گفت گو
می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من

اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان
این بس نباشد خود تو را کگه شوی از خار من

گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان
تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من

خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر
وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من

چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او
گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من

گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان
خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من

گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی‌جام تو
بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی «مولوی»، دیوان شمس

نوشته شده توسط فریاد |
Only you
I choose among the entire world.
Is it fair of you
letting me be unhappy?

My heart is a pen in your hand.
It is all up to you
to write me happy or sad.

I see only what you reveal
and live as you say.
All my feelings have the color
you desire to paint.

From the beginning to the end,
no one but you.

Please make my future
better than the past.

When you hide I change
to a Godless person,
and when you appear,
I find my faith.

Don't expect to find
any more in me
than what you give.

Don't search for
hidden pockets because
I've shown you that
all I have is all you gave.

Rumi

نوشته شده توسط فریاد |
از زمزمه دلتنگیم، از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی، نه میل سخن داریم

آوار پریشانی‌ست، رو سوی چه بگریزیم؟
هنگامۀ حیرانی‌ست، خود را به که بسپاریم؟

تشویش هزار «آیا»، وسواس هزار «اما»،
کوریم و نمی‌بینیم، ورنه همه بیماریم

دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته‌ست
امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم

دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی‌بریم، ابریم و نمی‌باریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید؟ گفتیم که بیداریم

من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

حسین منزوی

نوشته شده توسط فریاد |
شب از شب‌های پاییزی ست

از آن همدرد و با من مهربان شب‌های شک آور

ملول و خسته دل، گریان و طولانی

شبی که در گمانم من که آیا 

بر شبم گرید، چنین همدرد

و یا بر بامدادم گرید، از من نیز پنهانی

و اینک خیره در من مهربان بینم

که دست سرد و خیسش را

چو بالشتی سیه زیر سرم بالین سوداها، گذارد شب

من این می گویم و دنباله دارد شب

خموش و مهربان با من

به کردار پرستاری سیه پوشیده 

پیشاپیش دل بر کنده از بیمار

نشسته در کنارم اشک بارد شب

من این میگویم و دنباله دارد شب


مهدی اخوان ثالث «م. امید»، از این اوستا

نوشته شده توسط فریاد |
آسمان آبی‌تر 

آب آبی‌تر 

من در ایوانم رعنا سر حوض

رخت می‌شوید رعنا

برگ‌ها می‌ریزد 

مادرم صبحی می‌گفت:‌ موسم دلگیری است 

من به او گفتم: زندگانی سیبی است‚ گاز باید زد با پوست 

زن همسایه در پنجره‌اش تور می‌بافد می خواند 

من ودا می‌خوانم گاهی نیز 

طرح می‌ریزم سنگی‚ مرغی‚ ابری 

آفتابی یکدست 

سارها آمده‌اند 

تازه لادن‌ها پیدا شده اند 

من اناری را می‌کنم دانه به دل می‌گویم 

خوب بود این مردم دانه‌های دلشان پیدا بود 

می‌پرد در چشمم آب انار: اشک می‌ریزم 

مادرم می‌خندد 

رعنا هم.

سهراب سپهری، حجم سبز

نوشته شده توسط فریاد |

یه شب مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو می بره

کوچه به کوچه

باغ انگوری

باغ آلوچه

دره به دره

صحرا به صحرا

اونجا که شبا

پشت بیشه ها

یه پری میاد

ترسون و لرزون

پاشو میذاره

تو آب چشمه

شونه می کنه

موی پریشون


یه شب مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو می بره

ته اون دره

اونجا که شبا

یکه و تنها

تک درخت بید

شاد و پر امید

می کنه به ناز

دستشو دراز

که یه ستاره

بچکه مث

یه چیکه بارون

به جای میوه ش

سر یه شاخه ش

بشه آویزون


یه شب مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو می بره

از توی زندون

مث شب پره

با خودش بیرون

می بره اونجا

که شب سیاه

تا دم سحر

شهیدای شهر

با فانوس خون

جار می کشن

تو خیابونا

سر میدونا

عمو یادگار

مرد کینه دار

مستی یا هشیار؟

خوابی یا بیدار؟


مستیم و هشیار

شهیدای شهر

خوابیم و بیدار

شهیدای شهر

آخرش یه شب

ماه میاد بیرون

از سر اون کوه

بالای دره

روی این میدون

رد میشه خندون

یه شب ماه میاد...

احمد شاملو

نوشته شده توسط فریاد |

انگار مدتی است که احساس می‌کنم 

خاکستری از دو سه سال گذشته‌ام 

احساس می‌کنم که کمی دیر است 

دیگر نمی‌توانم 

هر وقت خواستم

در بیست سالگی متولد شوم 

انگار 

فرصت برای حادثه 

از دست رفته است 

از ما گذشته است که کاری کنیم 

کاری که دیگران نتوانند 

فرصت برای حرف زیاد است 

اما 

اما اگر گریسته باشی...

آه...

مردن چه قدر حوصله می‌خواهد 

بی آنکه در سراسر عمرت 

یک روز، یک نفس

بی حس مرگ زیسته باشی!

انگار 

این سال‌ها که می‌گذرد

چندان که لازم است 

دیوانه نیستم 

احساس می‌کنم که پس از مرگ 

عاقبت 

یک روز 

دیوانه می‌شوم!

شاید برای حادثه باید 

گاهی کمی عجیب‌تر از این 

باشم 

با این همه تفاوت 

احساس می‌کنم که کمی بی‌تفاوتی

بد نیست

حس می‌کنم که انگار 

نامم کمی کج است 

و نام خانوادگی‌ام، نیز

از این هوای سربی 

خسته است 

امضای تازه ی من 

دیگر 

امضای روزهای دبستان نیست 

ای کاش 

آن نام را دوباره 

پیدا کنم 

ای کاش

آن کوچه را دوباره ببینم آنجا که ناگهان 

یک روز نام کوچکم از دستم 

افتاد 

و لابه لای خاطره‌ها گم شد 

آنجا که

یک کوذک غریبه 

با چشم‌های کودکی من نشسته است 

از دور 

لبخند او چه قدر شبیه من است!

آه، ای شباهت دور!

ای چشم‌های مغرور!

این روزها که جرأت دیوانگی کم است 

بگذار باز هم به تو برگردم!

بگذار دست کم 

گاهی تو را به خواب ببینم!

بگذار در خیال تو باشم!

بگذار ...

بگذاریم!

این روزها

خیلی برای گریه دلم تنگ است!

قیصر امین‌پور،  آینه‌های ناگهان (دفتر اول)

نوشته شده توسط فریاد |

دلخوش از آنیم که حج می‌رویم
غافل از آنیم که کج می‌رویم

کعبه به دیدار خدا می‌رویم 
او که همینجاست کجا می‌رویم؟

حج به خدا جز به دل پاک نیست 
شستن غم از دل غمناک نیست

دین که به تسبیح و سر و ریش نیست
هرکه علی گفت که درویش نیست

صبح به صبح در پی مکر و فریب
شب همه شب ناله و امن یجیب

نوشته شده توسط فریاد |

چرا توقف کنم، چرا؟

پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند 

افق عمودی است 

افق عمودی است و حرکت: فواره وار 

و در حدود بینش 

سیاره های نورانی می چرخند 

زمین در ارتفاع به تکرار می رسد 

و چاه های هوایی 

به نقب های رابطه تبدیل می شوند 

و روز وسعتی است 

که در مُخیلهٔ تنگ کرم روزنامه نمی گنجد 

چرا توقف کنم؟

راه از میان مویرگهای حیات می گذرد 

کیفیت محیط کشتی زهدان ماه 

سلولهای فاسد را خواهد کشت 

و در فضای شیمیایی بعد از طلوع 

تنها صداست 

صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد 

چرا توقف کنم؟

چه می تواند باشد مرداب 

چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فساد 

افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم می زنند. 

نامرد، در سیاهی 

فقدان مردیش را پنهان کرده است 

و سوسک ... آه 

وقتی که سوسک سخن می گوید.

چرا توقف کنم؟

همکاری حروف سربی بیهوده است.

همکاری حروف سربی 

اندیشهٔ حقیر را نجات نخواهد داد.

من از سُلالهٔ درختانم 

تنفس هوای مانده ملولم میکند 

پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم


نهایت تمامی نیروها پیوستن است، پیوستن

به اصل روشن خورشید 

و ریختن به شعور نور 

طبیعی است 

که آسیابهای بادی می پوسند 

چرا توقف کنم؟

من خوشه های نارس گندم را 

به زیر پستان می گیرم 

و شیر می دهم 

صدا، صدا، تنها صدا 

صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن 

صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک

صدای انعقاد نطفهٔ معنی 

و بسط ذهن مشترک عشق 

صدا، صدا، صدا تنها صداست که می ماند


در سرزمین قدکوتاهان 

معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند

چرا توقف کنم؟

من از عناصر چهار گانه اطاعت می کنم

و کار تدوین نظامنامهٔ قلبم 

کار حکومت محلی کوران نیست


مرا به زوزهٔ دراز توحش 

در عضو جنسی حیوان چه کار 

مرا به حرکت حقیر کرم در خلأ گوشتی چه کار 

مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است 

تبار خونی گلها می دانید؟

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط فریاد |
هر نُتی که از عشق بگوید

زیباست

حالا

سمفونی پنجم بتهوون باشد

یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست...


گروس عبدالملکیان

نوشته شده توسط فریاد |

پیراهنت در باد تکان می‌خورد

این

تنها پرچمی‌ست که دوستش دارم.


گروس عبدالملکیان، سطرها در تاریکی جا عوض می‌کنند

نوشته شده توسط فریاد |

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

 

در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:

 

یادم آم که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

 

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فروریخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید، تو به من گفتی:

-   ” از این عشق حذر کن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،

آب، آیینه عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم که : ” تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، ناله تلخی زد و بگریخت ...

 

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

 

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...

 

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!


فریدون مشیری، ابر و كوچه، ۱۳۴۱

نوشته شده توسط فریاد |
از تهی سرشار،

جویبار لحظه‌ها جاریست.

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب، واندر آب بیند سنگ،

دوستان و دشمنان را می‌شناسم من.

زندگی را دوست می‌دارم؛

مرگ را دشمن.

وای، اما – با که باید گفت این؟ - من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن.

جویبار لحظه‌ها جاری.

مهدی اخوان ثالث «م. امید»

نوشته شده توسط فریاد |
هیچیم و چیزی کم
ما نیستیم از اهل این عالم که می‌بینید
وز اهل عالم‌های دیگر هم
یعنی چه؟ پس اهل کجا هستیم؟
از عالم هیچیم و چیزی کم
 
غم نیز چون شادی برای خود خدایی، عالمی دارد
نور سیاه مبهمی دارد
پس زنده باشد مثل شادی، غم
ما دوستدار سایه‌های تیره هم هستیم
و مثل عاشق، مثل پروانه
اهل نماز شعله و شبنم
اما
هیچیم و چیزی کم.
 

رفتم فراز بام خانه، سخت لازم بود
شب بود و مظلم بود و ظالم بود
آنجا چراغ افروختم، اطراف روشن شد
و پشه ها و سوسک‌ها بسیار
دیدم که اینک روشنایم خورده خواهد شد
کشتم اسیر بی‌مروت زرده خواهد شد
باغ شبم افسرده خونِ مرده خواهد شد
خاموش کردم روشنایم را
و پشه ها و سوسکها رفتند
غم رفت، شادی رفت
و هول و حسرت ترک من گفتند
و اختران خفتند
آنگاه دیدم آن طرف‌تر از سکنج بام
یک دختر زیباتر از رویای شبنم‌ها
تنها
انگار روح آبی و آب است
انگار هم بیدار و هم خواب است
انگار غم در کسوت شادی ست
انگار تصویر خدا در بهترین قاب است
انگارها بگذار
بیمار !
او آن «نمی‌دانی و می‌دانی» ست
او لحظه فرّار جادویی
او جاودانه، جاودانتاب است
محض خلوص و مطلق ناب است


از بام پایین آمدیم، آرام
همراه با مشتی غم و شادی
و با گروهی زخمها و عدّه‌ای مرهم
گفتیم بنشینیم
نزدیک سالی مهلتش یک دم
مثل ظهور اولین پرتو
مثل غروب آخرین عیسای بن مریم
مثل نگاه غمگنانه‌ی ما
مثل بچه آدم
آنگاه نشستیم و بخوبی خوب فهمیدیم
باز آن چراغ روز و شب خامش تر از تاریک
 
هیچیم و چیزی کم.

مهدی اخوان ثالث «م. امید»

نوشته شده توسط فریاد |
بشکفد بار دگر لاله‌ی رنگین مراد

غنچه‌ی سرخ فروبسته‌ی دل باز شود

من نگویم که بهاری که گذشت آید باز

روزگاری که به سر آمده آغاز شود

روزگار دگری هست و بهاران دگر.


شاد بودن هنر است

شاد کردن هنر والاتر

لیک هرگز نپسندیم به خویش

که چو یک شکلک بی‌جان شب و روز

بی‌خبر از همه خندان باشیم

بی‌غمی عیب بزرگی‌ست که دور از ما باد!


کاشکی آینه‌ای بود درون‌بین که در او

خویش را می‌دیدیم

آنچه پنهان بود از آینه‌ها می‌دیدیم

می‌شدیم آگه از آن نیروی پاکیزه‌نهاد

که به ما زیستن آموزد و جاوید شدن

پیک پیروزی و امید شدن.


شاد بودن هنر است

گر به شادی تو دل‌های دگر باشد شاد

زندگی صحنه‌ی یکتای هنرمندی ماست

هرکسی نغمه‌ی خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.


ژاله اصفهانی «معروف به شاعر امید؛ با نام اصلی مستانه سلطانی»

نوشته شده توسط فریاد |
چه گريزيست ز من؟
چه شتابيست به من؟
به چه خواهی بردن
در شبی اينهمه تاريك پناه؟

مرمرين پله‌ی آن غرفه‌ی عاج!
ای دريغا كه ز ما بس دور است
لحظه‌ها را درياب
چشم فردا كور است

نه چراغيست در آن پايان!
هر چه از دور نمايانست
شايد آن نقطه‌ی نورانی
چشم گرگان بيابانيست

می فرومانده به جام
سر به سجاده نهادن تا كي؟
او در اينجاست نهان!

فروغ فرخزاد، ۱۳۳۸

نوشته شده توسط فریاد |

اشک رازی‌ست

لبخند رازی‌ست

عشق رازی‌ست 


اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود.



قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی...


من دردِ مشترکم

مرا فریاد کن.



درخت با جنگل سخن می‌گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می‌گویم 


نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه‌های تو را دریافته‌ام

با لبانت برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام

و دست‌هایت با دستانِ من آشناست.


در خلوتِ روشن با تو گریسته‌ام

برایِ خاطرِ زندگان،

و در گورستانِ تاریک با تو خوانده‌ام

زیباترینِ سرودها را

زیرا که مردگانِ این سال

عاشق‌ترینِ زندگان بوده‌اند.

 


دستت را به من بده

دست‌های تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن می‌گویم

به‌سانِ ابر که با توفان

به‌سانِ علف که با صحرا

به‌سانِ باران که با دریا

به‌سانِ پرنده که با بهار

به‌سانِ درخت که با جنگل سخن می‌گوید


زیرا که من

ریشه‌های تو را دریافته‌ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست.


احمد شاملو، ۱۳۳۴

نوشته شده توسط فریاد |

لبانت
     به ظرافتِ شعر
شهوانی‌ترینِ بوسه‌ها را به شرمی چنان مبدل می‌کند
که جاندارِ غارنشین از آن سود می‌جوید
تا به صورتِ انسان درآید.

 

و گونه‌هایت
              با دو شیارِ مورّب،
که غرورِ تو را هدایت می‌کنند و
                                     سرنوشتِ مرا
که شب را تحمل کرده‌ام
بی‌آنکه به انتظارِ صبح
                          مسلح بوده باشم،
و بکارتی سربلند را
از روسبی‌خانه‌های دادوستد
سربه‌مُهر بازآورده‌ام.

 

هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم!

 

 

و چشمانت رازِ آتش است.

 

و عشقت پیروزیِ آدمی‌ست
هنگامی که به جنگِ تقدیر می‌شتابد.

 

و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریزِ از شهر
                 که با هزار انگشت
                                       به وقاحت
پاکیِ آسمان را متهم می‌کند.

 

 

کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد.

 

در من زندانیِ ستمگری بود
که به آوازِ زنجیرش خو نمی‌کرد ــ
من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم.

 

 

توفان‌ها
در رقصِ عظیمِ تو
                     به شکوهمندی
                                       نی‌لبکی می‌نوازند،
و ترانه‌ی رگ‌هایت
آفتابِ همیشه را طالع می‌کند.

 

بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچه‌های شهر
حضورِ مرا دریابند.

 

دستانت آشتی است
و دوستانی که یاری می‌دهند
تا دشمنی
            از یاد
                 برده شود.

 

پیشانی‌ات آینه‌یی بلند است
تابناک و بلند،
که «خواهرانِ هفتگانه» در آن می‌نگرند
تا به زیباییِ خویش دست یابند.

 

دو پرنده‌ی بی‌طاقت در سینه‌ات آواز می‌خوانند.
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب‌ها را گواراتر کند؟

 

تا در آیینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه‌ها و دریاها را گریستم
ای پری‌وارِ در قالبِ آدمی
که پیکرت جز در خُلواره‌ی ناراستی نمی‌سوزد! ــ
حضورت بهشتی‌ست
که گریزِ از جهنم را توجیه می‌کند،
دریایی که مرا در خود غرق می‌کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.

 

و سپیده‌دم با دست‌هایت بیدار می‌شود.


احمد شاملو، آیدا در آینه، بهمنِ ۱۳۴۲


نوشته شده توسط فریاد |
ره میخانه و مسجد کدام است
که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رند است
نه در میخانه کین خمار خام است

میان مسجد و میخانه راهی است
بجوئید ای عزیزان کین کدام است

به میخانه امامی مست خفته است
نمی‌دانم که آن بت را چه نام است

مرا کعبه خرابات است امروز
حریفم قاضی و ساقی امام است

برو عطار کو خود می‌شناسد
که سرور کیست سرگردان کدام است

عطار نیشابوری

نوشته شده توسط فریاد |
گل های یاس را
شب ها میان بستر خود می پراکنم
آنگاه،
تا سپیده دم،
انگار با توام!

فریدون مشیری

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.