جُنَید، رحمه الله علیه، گفته است: صادق در یک روز به چهل حال بگردد و کاذبِ مُرایی در چهل سال بر یک حال بماند و اختلافِ احوالِ صادق از آن پدید آید که پیوسته مخالفِ هوا باشد.
جُنَید را پرسیدند که حقیقتِ صدق چیست؟ گفت آنکه صادق باشی در محلی که نجات تو از آنجا جز به دروغ نخواهد بود.
عبادی مروزی، مَناقِبُ الصّوفیّه
کاذب: دروغگو مُرایی: دورو، ریاکار، متظاهر
جُنَید بن محمد نهاوندی نامور به جنید بغدادی از پرآوازهترین عارفان و صوفیان قرن سوم است که آموزههای عرفانی او بر بسیاری از عارفان نامدار و برخی از سلسلههای عرفانی تاثیری شگرف نهاده است.
جُنَید بر این باور است که دلِ راستگو همیشه در گردش است؛ همچون جویباری که با هر سنگریزه و پیچوتاب، آوایی نو میسازد و روحش را تازه میکند. او با هوسها میجنگد و هر بار سر برمیآورد تا به زمین خشکیده خودنماییِ دروغآلود خیره نشود. این «چهل حال» نمادی است از گذران مراتب درونی: اندیشه، شورِ عشق، ژرفنگری، مراقبه، سوز و گدازِ توبه، شعفِ کشف، سکونِ حیرت و… هر یک نمودی از تابش حق در نهان آدمی است. روان راستگو چون آینهی بیپرده، سیال و بیوقفه میان این احوال میچرخد و هر بار آگاهتر از پیش میشود. این تغییرِ پیوسته، نه بهسان ناپایداری، که جلوهای است از برخوردِ خِرد با هر رخداد و مناسبت از اندیشه تا عاطفه، از ژرفنگری در هستی تا همآوایی با زخمه موسیقیِ روح.
ولی ریاکار یا «کاذبِ مرایی» از بیم آنکه نقابش فرو افتد و رسوا گردد، سالیان متمادی در یک نقش مانده و تغییر را برنمیتابد. او چون بازیگری است که تمام زندگیاش را در پشت صحنهی یک چهره میگذراند و از ورود به ژرفای خویش میگریزد.
جنید «هوا» را نمادِ هوسها و آرزوهای نفسانی میداند. راستگو، پیوسته در نبرد درونی است تا هوا و هوس را رام کند: هر بار که خواهشِ نفس او را به سوی تنآسایی یا خودنمایی میکشاند، او برخاسته و سرپیچی از آن میکند. این مخالفتِ پیدرپی با «هوا»، روان را پالایش میکند و سببِ شادابی و خرمی احوالش میشود.
از این روی، تفاوت راستگو و دروغگوی دورو در آن است که راستگو همواره با خواستههای نفسانیاش ستیز میکند و خود را در گروی راستی و نویابی دمبهدم گذاشته و همراه با دگرگونی درونش رشد میکند. ولی ریاکار از ترسِ آشکار شدنِ خود، به همان یک نقش تکیه میزند و تغییر را نمیپذیرد تا نقابش فرو افتد و سیمایِ اصیلش هویدا گردد در نتیجه خالی از دگرگونی واقعی میماند.
جنید بر این باور است که راستی در دشوارترین لحظهها معنی پیدا میکند. در لحظههایی که دروغ تنها راه نجاتت است دروغ نگویی و حقیقت را بر زبان آوری. این سخن بیانگر والاترین سنجشِ راستی است؛ هنگامی که جان در تنگنای خطر افتد و بیمِ مرگ باشد. آدمی در روزمرگی گاه از دروغ پرهیز میکند، اما آنچه راستی را میآزماید، نیاز و فشارِ ورای توان است. جایی که نجات جز به دروغ میسر نشود، جایگاهِ آزمونِ سترگ است؛ جایگاهی که یا رازِ خویش را فاش میسازد یا دروغ بر زبان میآورد.
در گرداب چنین آزمونی، آدمی با خویشتنِ خویش روبهرو میشود. آیا جان را رهاننده میداند یا شهرت و مردمپسندی را؟ راستی آنگاه پدیدار میگردد که دل آزاد از همه رنگ و نقشِ بیرونی، تنها به پیوند با سرشتِ راستینِ خویش پای ببندد. دروغ، هرچند مایه نجاتِ ظاهری گردد، همچون خنجری است که از پشت جان را نشانه میگیرد و مرهمِ کوتاهمدت میطلبد اما زخمِ دراز دامن مینهد.
کسی که در آن لحظه دشوار، راستگویی را برگزید، گویی میپذیرد که سرنوشت خویش را از نو رقم زند؛ هرچند تلخ، اما راست. چنین فردی، در پسِ پرده دشواری، نه خاموش میماند و نه به هراسِ زمان دمساز میشود؛ بلکه با آوای درونِ خویش همسوتر شده، گوهرِ درون را میگشاید و از آن پایداری میجوید. زین رو اگر جانت در خطر باشد و همه راهها به دروغ ختم شود، باز هم دل از حقیقت برندار. چرا که یک لحظه صداقت، گرمایی دارد که سالها پناه دروغ نمیتواند تأمین کند؛ و همین شجاعتِ لحظهای، تو را از سیاهچالِ تظاهر رهانیده، به نورِ بیپایانِ حقیقت میرساند.
بر روی دفترهای مدرسهام بر روی درختها و میز تحریرم بر برف و بر شن مینویسم نامت را.
روی تمام اوراق خوانده بر اوراق سپید مانده سنگ، خون، کاغذ یا خاکستر مینویسم نامت را.
بر تصاویر فاخر روی سلاح جنگیان بر تاج شاهان مینویسم نامت را.
بر جنگل و بیابان روی آشیانهها و گلها بر بازآوای کودکیم مینویسم نامت را.
بر شگفتی شبها روی نان سپید روزها بر فصول عشق باختن مینویسم نامت را.
بر ژندههای آسمان آبیام بر آفتاب ماندهی مرداب بر ماه زندهی دریاچه مینویسم نامت را.
روی مزارع، افق بر بال پرندهها روی آسیاب سایهها مینویسم نامت را.
روی هر وزش صبحگاهان بر دریا و بر قایقها بر کوه از خرد رها مینویسم نامت را.
روی کف ابرها بر رگبار خوی کرده بر باران انبوه و بیمعنا مینویسم نامت را.
روی اشکال نورانی بر زنگ رنگها بر حقیقت مسلم مینویسم نامت را.
بر کورهراههای بیخواب بر جادههای بیپایاب بر میدانهای از آدمی پُر مینویسم نامت را.
روی چراغی که برمیافروزد بر چراغی که فرو میرود بر منزل سراهایم مینویسم نامت را.
بر میوهی دوپاره از آینه و از اتاقم بر صدف تهی بسترم مینویسم نامت را.
روی سگ لطیف و شکم پرستم بر گوشهای تیز کردهاش بر قدمهای نو پایش مینویسم نامت را.
بر آستان درگاه خانهام بر اشیای مأنوس بر سیل آتش مبارک مینویسم نامت را.
بر هر تن تسلیم بر پیشانی یارانم بر هر دستی که فراز آید مینویسم نامت را.
بر معرض شگفتیها بر لبهای هشیار بس فراتر از سکوت مینویسم نامت را.
بر پناهگاههای ویرانم بر فانوسهای به گِل تپیدهام بر دیوارهای ملالام مینویسم نامت را.
بر ناحضور بیتمنا بر تنهایی برهنه روی گامهای مرگ مینویسم نامت را.
بر سلامت بازیافته بر خطر ناپدیدار روی امید بییادآورد مینویسم نامت را.
به قدرت واژهای از سر میگیرم زندگی از برای شناخت تو من زادهام تا بخوانمت به نام
آزادی.
پل اِلوار، شعر و حقیقت، پاریس ۱۹۴۲
شعر «آزادی» از پل اِلوار «Paul Éluard»، یکی از شاهکارهای ادبیات فرانسه است که در دوران اشغال فرانسه توسط آلمان نازی و در سال ۱۹۴۲ سروده شد. این چکامه، فراتر از یک اثر ادبی، به نمادی از ایستادگی و امید در برابر ستم و بیداد تبدیل شده است. شعر در عین سادگی، توانی فراپندار در بیان امید، آرزو و پایداری دارد و نام «آزادی» در آن، به عنوان نمادی نیرومند و ارزش مطلق بشریت بارها و بارها تکرار میشود. آزادی در اینجا نه تنها یک واژه، وانگه یک ایده، یک آرمان و یک امید است و شاعر آن را در همه ابعاد زندگی، از طبیعت تا اندیشه و احساس، جستجو میکند.
او این واژه را در مکانهای مختلف، از دفترچههای مدرسه و کاغذهای سفید تا جنگلها، شهرها و حتی چهره انسانها مینویسد. این بازگفت نمادین، نشان دهنده حضور آزادی در همه جاست که حتی در دل بیم و تاریکی نیز دست یافتنی است. واژگان در این شعر ابزاری برای ستیز و ایستادگی هستند. شاعر با نوشتن نام آزادی بر روی کاغذ، دیوار و هر چیزی که در دسترس دارد، نشان میدهد که حتی با استفاده از سادهترین ابزارها میتوان در برابر ستم ایستاد. همچنین با وجود شرایط دشوار، الوار در این شعر به آیندهای روشن و آزاد امیدوار است. او با نوشتن نام آزادی بر روی همه چیز، در واقع در حال کاشتن تخم امید در دل مردم است.
شعر با ریتمی موسیقایی و آرام آغاز میشود و به تدریج با تکرار واژه «آزادی» نیرو میگیرد. این تکرار، تاکید بر اهمیت آزادی و ماندگاری آن در ذهن خواننده دارد. الوار از این راه به خواننده القا میکند که آزادی یک حق طبیعی و انکار ناپذیر برای همه انسانهاست، حتی اگر آشکارا تحت سلطه و سرکوب باشند. الوار در ابیات پایانی، آزادی را نه تنها یک حق و آرمان سیاسی، وانگه یک حس شخصی و احساسی ژرف میداند که هر فرد میتواند در دل خود احساس کند و آن را به عنوان یک ارزش بنیادین انسانی و جهانی مطرح میکند.
او آزادی را در چهره کسی که دوستش دارد میبیند و این حس را به عنوان انگیزهای برای پیکار و ایستادگی معرفی میکند. پیوند عاطفی و انسانی شدید شعر با مفهوم آزادی، همچنین ژرفای احساسات و سادگی زبان آن مایه جاودانگی این چامه شده است به گونهای که همچنان در سراسر جهان خوانده میشود.
در پایان، چکامه «آزادی» پل الوار، بیش از یک شعر و فراتر از زمان و مکان، به ما یادآوری میکند که آزادی یک ارزش بنیادین انسانی است و برای دستیابی به آن باید نبرد کرد. این اثر یک بیانیه جهانی و جاودانه در دفاع از حقوق انسانی و اراده برای رهایی از بیداد و ستم است که پس از سالها حتی امروزه نیز میتواند برای بشر الهامبخش باشد تا در برابر هر گونه جفا و ستمی ایستادگی کند. شعر او توانسته به یک نماد فرهنگی و سیاسی در تاریخ ادبیات فرانسه و حتی جهان تبدیل شود و به نسلهای متمادی الهام بخشیده است تا برای آزادی و دادگری پیکار کنند.
قومی متفکرند اندر ره دین قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی کای بیخبران راه نه آنست و نه این
خیام، رباعیات
روخوانی قومی متفکرند اندر ره دین از احمد شاملو در آلبوم رباعیات خیام با آهنگسازی فریدون شهبازیان و آواز محمدرضا شجریان
ترانه غم فردا از داوود بهبودی در آلبوم عسل با آهنگسازی داوود بهبودی و تنظیم منوچهر چشمآذر
قرن ۱۲ میلادی زمان مهمی بود؛ اروپا خود را در میانه جنگهای دینی بین مسلمانان و مسیحیان میدید؛ جنگهایی که نامور به جنگهای صلیبی بود. این خود نشانگر خشکاندیشی حاکم بر زمینه و زمانهی خیام است! اما در ایران چه خبر بوده است؟ فضای دینی حاکم بر ایران، از شرایط سیاسی آن دوران نیز پرتنشتر بود. ایران نخستین تجربههای اختلافات فرقهای را از سر میگذراند. کشمکشها، بحثها و جنجالهای فرقههای سنی، شیعه، اشعری و معتذلی بر این آتش تعصبات مذهبی دمیده بود! اما خیام در سرش پندارهای دیگری بود و شاید این تفاوت اعتقادی و رفتاری او بود که او را در زمان زندگانیش به اوج شهرت رساند.
خیام بر خلاف جهان فکری زمانه خود، بیش از آنکه خود را گرفتار متافیزیک سردرگمکننده دین کند، پرسش مهمی را طرح کرد؛ او پرسید؛ این موجود دوپا چگونه گمان میکند که میتواند از راز این جهان سر در بیاورد و مهمتر از آن، چگونه فکر میکند که این جهان برای او ساخته شده و قرار است در خدمت او باشد؟! خیام با شکلی از شکگرایی آوانگارد، که بعدها در غرب، دیوید هیوم (David Hume) را نیز درگیر خود کرده بود، انسان زمانه خویش را متوجه وجود خود کرد، جهانبینی که در قرن ۱۹ و ۲۰ در فلسفه اگزیستانسیالیسم پدیدار و نمود پیدا کرد.
مهمترین موضوعی که خیام قصد داشت از آن مسیر به فلسفه خود بپردازد، مرگاندیشی بود. خیام چنان مرگ را نزدیک میدید که گویا هر دم در کمین بشر است؛ ولی او برخلاف اندیشههای مسیحی زمانه خود که مرگ را بهانهای برای زندگیگریزی و توسل به دین میدانستند، از مرگاندیشی برای روی آوردن انسان به خود زندگی استفاده کرد. در واقع خیام با یادآوری مرگ، زندگی را پیش چشم انسان مقدم و ارزشمند میشمرد. اینگونه بود که خیام غنیمت شمردن زمان کنونی را، عینیترین و قطعیترین سهم بشر از زندگی میدانست.
وقتی رفت پاییز بود افسانهی برگ بود و تنهایی من چگونه میتوانستم فراتر از پاییز بروم نگران بودم که برگها ناگهان محو شوند من تازه به برگها خو گرفته بودم چه میخواستم چه نمیخواستم من مطیع پاییز شده بودم...
در پایان پاییز میدانستم همهی ما ویران میشویم اگر از ما چیزی بر زمین بماند یک جفت کفش و دو کروات کهنه است در پاییز گم شدهاند...
On dört yaşım diken ile kaplanmış چهارده ساله هستم و پوشیده از خار شدهام
Göz ucuma karıncalar toplanmış مورچهها در چشمانم جمع شدهاند
Kurşun gelmiş kaşlarımın üstüne گلولهای بر روی ابروهایم نشسته
Alın yazım okur gibi saplanmış مانند دیکتهای بر پیشانیم هک شده
Uyu Memik oğlan uyu بخواب پسر عزیزم بخواب
Öte gecelerde büyü و در شبهای دور از اینجا بزرگ شو
Dağı dağa kavuşturan ben idim من بودم که کوه را به کوه آوردم
Suyu suya eriştiren can idim من روحی بودم که آب را به آب رساندم
Yükledim mi Humanız'dan kaçağı نشتیهای هومانیز را پر کردم
Gece vakti ışılayan gün idim من روزی بودم که در شب درخشیدم
Uyu Memik oğlan uyu بخواب پسر عزیزم بخواب
Öte gecelerde büyü و در شبهای دور از اینجا بزرگ شو
Kar üstüne düşer serçe çıt diye گنجشک با یک گلوله روی برف میافتد
Kanatları parça parça çıt diye بالهایش تکهتکه میشود
Dokandın mı bir ucuna kırılır اگر آن را لمس کنید در نهایت میشکند
Can dediğin cansız sırça çıt diye شیشه بیجانی که آن را زندگی نامیدهاید در حال ترک خوردن است
Uyu Memik oğlan uyu بخواب پسر عزیزم بخواب
Öte gecelerde büyü و در شبهای دور از اینجا بزرگ شو
Ülkü Tamer, Yanardağın Üstündeki Kuş اولکو تامر، پرندهای بر فراز آتشفشان
ترانه لالایی خورشیدک از بهین بلوری و ثمین بلوری، نسخه بازخوانی شده Memik Oğlan (پسر عزیزم)
ترانه پسر عزیزم از زولفو لیوانلی در آلبوم ترانه میمیک نازک با آهنگسازی و تنظیم زولفو لیوانلی (اجرای اصلی ۱۹۸۰)
ترانه پسر عزیزم از زولفو لیوانلی در آلبوم خورشید را برای من جمع کن با آهنگسازی و تنظیم میکیس تئودوراکیس
ترانه پسر عزیزم از برهان چاچان در آلبوم فراموش نشدنیها
ترانه پسر عزیزم از آیسل شکر در آلبوم نمیتوانم ترکت کنم
ترانه پسر عزیزم از ایلکای در آلبوم چه کسی خورشید را نجات میدهد
ترانه پسر عزیزم از لمان سام در آلبوم ترانههای لیوانلی با آهنگسازی و تنظیم گارو مافیان
ترانه پسر عزیزم از رمضان قباد در آلبوم پنجاهمین سالگرد لیوانلی «از نسلی به نسل دیگر»
ترانه پسر عزیزم از مهتاب مرال در آلبوم عشق
آهنگ بیکلام پسر عزیزم از چنگیز جوشکونر در آلبوم موسیقی اینجاست، خودت بخوان و گوش کن
اولکو تامر Ülkü Tamer شاعر، مترجم، روزنامهنگار و بازیگر اهل ترکیه است. او در سال ۱۹۳۷ در شهر غازی عینتاب چشم به جهان گشود و در سال ۲۰۱۸ در شهر بودروم چشم از جهان فرو بست. تامر جوایز ادبی پرشماری از کشورهای گوناگون بدست آورد و بیش از هفتاد کتاب شعر و ترجمه از خود بجای گذاشت. با آنکه تامر از پیشگامان جریان دوم شعر نو ترکیه در دهه ۱۹۵۰ میباشد ولی او به سرودن انواع مختلف شعر به ویژه شعر عامیانه و فولکلور علاقهمند بود. همچنین او به شدت از طبیعت به عنوان ماده اولیه شعر بهره میبرد و همواره در تلاش بود تا سبک خویش را بیافریند و گفتمان خود را بیابد.
پس از دهه ۱۹۷۰ اشعار تامر رنگ و بوی اجتماعی و سیاسی به خود گرفت و سرودهایش دربرگیرنده تراژدیهای انسانی و دردهای ژرف اجتماعی بود که بیشتر با کنایههای تند همراه بود. او اوضاع کشور را به شعر در میآورد و با قلم ژرف، بیآلایش و احساسیاش در برابر بیعدالتی ایستادگی میکند و جنبههای بد زندگی را آشکار میسازد.
اولکو تامر در سوگنامهای فراتر از شعر به نام Memik'e Ağıt (مویهای برای میمیک) مرگ دلخراش یک پسربچه چهاردهساله را که با گلوله پلیس کشته میشود بازگو میکند. پسربچه چهاردهسالهای که تنگدستی خانواده او را ناگزیر به کولبری در مرز کردنشین ترکیه و سوریه کرده است تا خانوادهاش بتوانند گذران زندگی کنند. هنگامیکه پسربچه با کولهای که تنها درآمد خانواده مستمندش است در حال گذر از مرز بود چون پروانهای بیگناه در چنگال خوفناک پلیس میافتد. پلیس ترکیه بیدرنگ گلولهای بر وسط پیشانیاش شلیک میکند و او را مظلومانه به قتل میرساند. Memik'e Ağıt یک مویهی معمولی نیست که خانواده و دوستان پسربچه در سوگواریش فریاد زده باشند، بلکه آن روح پسربچه است که بر فراز جسدش مویه میخواند و مادر نیز با مویه پاسخ روح فرزندش را میدهد.
تامر کودک را میمیک خطاب کرده است ولی اینکه میمیک یک نام راستین است یا ساختگی، به درستی هویدا نیست. همچنین شاعر قومیت کودک را بازگو نکرده است ولی با نگرش به اینکه غازی عینتاب استانی با آمیختگی قومهای کُرد و تُرک است که کردهای آن بدلیل وضعیت اقتصادی و اجتماعی نابرابر، بیشتر درکار کولبری هستند. و با نگرش به اینکه قاچاق با استان کردنشین حلب سوریه روی داده است به گمان زیاد پسربچه کُردتبار بوده است.
در سال ۱۹۸۰ زولفو لیوانلی Zülfü Livaneli ترانهای به نام Memik Oğlan (پسر عزیزم) برپایه شعر «مویهای برای میمیک» آهنگسازی و اجرا نمود. لیوانلی بدلیل نگرانی از طولانی شدن آهنگ، دو بیت آخر شعر را در ترانه نیاورد. تامر، واژه مزماهور Mazmahor را که نام یک گردنه در نزدیکی مرز است به دلیل ناشناخته بودن به هومانیز Humanız که نام یک محله در غازی عینتاب میباشد تغییر داد. لیوانلی نیز به دلیل نگرانی از نامفهوم بودن این واژه، آن را حذف و تغییر کوچکی که در زیر آمده است در بیت ایجاد نمود.
Yükledim mi gece vakti kaçağı نشتیهای شبانه را پر کردم
Karanlıkta ışılıdayan gün idim خورشیدی که در تاریکیها درخشیدم
ادبیات یکی از اساسیترین و ضروریترین فعالیتهای ذهن است، فعالیتی بیبدیل برای شکلگیری شهروندان در جامعهی دموکراتیک مدرن، جامعهای مرکب از افراد آزاد. مردان و زنان همهی ملتها در هر کجا که هستند در اصل برابرند و تنها بیعدالتی است که در میان آنان بذر تبعیض و ترس و استعمار میپراکند.
ادبیات برای آنان که به آنچه دارند خرسندند، برای آنان که از زندگی بدان گونه که هست راضی هستند، چیزی ندارد که بگوید. ادبیات خوراک جانهای ناخرسند و عاصی است، زبان رسای ناسازگاران و پناهگاه کسانی است که به آنچه دارند خرسند نیستند. انسان به ادبیات پناه میآورد تا ناشادمان، ناکامل نباشد. بدینسان ادبیاتِ خوب، ادبیات اصیل، همواره ویرانگر، تقسیمناپذیر و عصیانگر است. چیزیست که هستی را به چالش میخواند.
این دنیا بدون ادبیات، دنیای بیتمدن، بیبهره از حساسیت و ناپخته در سخنگفتن، جاهل و غریزی، خامکار در شور و شر عشق، این کابوسی که برای شما تصویر میکنم، مهمترین خصلتش، سازگاری و تن دادن انسان به قدرت است. از این حیث، این دنیا دنیایی مطلقاً حیوانی است. غرایز اصلی تعیین کنندهی رفتار روزانه میشوند و ویژگی عمدهی این زندگی مبارزه در راه بقا، ترس از ناشناختهها و ارضای نیازهای مادی است. جایی برای روح باقی نمیماند. در این دنیا یکنواختی خرد کنندهی زندگی با ظلمت شوم بدبینی همراه خواهد شد، و با این احساس که زندگی انسانی همان است که باید باشد و همواره چنین خواهد بود، و هیچکس و هیچ چیز قادر به تغییر آن نیست.
هنگامیکه عکاس ترکیهای عثمان ساگیرلی Osman Sagirli در دسامبر ۲۰۱۴ برای عکاسی به اردوگاه پناهندگان اطمه در نزدیکی مرز ترکیه رفته بود با دختربچه چهار سالهای روبرو شد که با مادر، برادر و خواهر خود زندگی میکرد. علاقمند میشود از او عکسی بگیرد ولی دختربچه با دیدن لنز تله فوتو دوربین عکاسی فکر میکند که عکاس، اسلحه به سویش گرفته است و ناگهان چهرهاش به هم میریزد، ترس چشمانش و همه وجودش را فرا میگیرد، لب پایینش را بین دندانهایش میفشرد و به آرامی دستان خود را به نشانه تسلیم بالا میآورد، همانجا میخکوب میماند و حرفی نمیزند و سعی میکند جلوی گریهاش را بگیرد.
دلداری دادن به کودکی که فکر میکند دوربین، مسلسل است که قصد شلیک به او را دارد، چندان آسان نیست. عکس دختر چهار ساله که شکست بشریت را نشان میدهد به سرعت به نمادی از تلفات دهشتناک انسانی جنگ و ناکامی بشر در توقف جنگ تبدیل گشت.
به گفته ساگیرلی: «نام این دختر عدی هودیا Adi Hudea است و تنها چهار سال سن دارد. هودیا پس از کشته شدن پدرش در بمباران حماة به همراه مادر و سه خواهر و برادرش به اردوگاه پناهندگان اطمه در مرز سوریه/ترکیه گریختهاند. خانه آنها در شهر حَماة در ۱۵۰ کیلومتری اردوگاه پناهندگان قرار دارد که شهرشان در نبردهای بین ارتش سوریه و مخالفان سوری در دسامبر ۲۰۱۲ بمباران و ویران شد».
ساگیرلی در ادامه گفت: «من از یک لنز تله فوتو استفاده میکردم ولی هودیا فکر میکرد که این یک اسلحه است. بعد از گرفتن عکس متوجه شدم که او ترسیده است، بنابراین به عکس نگاه کردم، و متوجه شدم که او لبهایش را گاز میگیرد و دستهایش را بالا میبرد و سعی میکند جلوی گریهاش را بگیرد. از کاری که انجام داد تعجب کردم، برای اینکه بیشتر بچهها با دیدن دوربین خجالتی میشوند، بنابراین یا فرار میکنند و پنهان میشوند یا لبخند میزنند».
او درباره کودکان اردوگاه پناهندگان میگوید: «آنچه رنج جنگ را منعکس میکند، چشمان کودکان خردسال است که آنچه در درونشان است را با نهایت معصومیت بیان میکنند. ترس و اضطراب این کودکان از جنسی متفاوت از بزرگسالان است؛ ترسی آمیخته با معصومیت و بیگناهی...».
کودک سوری که تسلیم دوربین شد، آهنگساز و نوازنده تار علی میسمیان