فریاد آزادی از خاکستر سرکوب مرگ ایستاده یا سکوت همدست جلاد ققنوس کویر

فریاد آزادی از خاکستر سرکوب مرگ ایستاده یا سکوت همدست جلاد ققنوس کویر

در من
کویری متروک
مانده برجا؛
بی‌آب،
بی‌باران،
بی‌مهر...
گویی امید
پیش از زایش،
در دادگاهی خاموش
به دار آویخته شد.

نه شوری مانده،
نه هیاهویی،
نه ترنمی، نه سرودی.
فقط
صدای ریگ‌های زمان
که آرام
بر پوستِ روحم می‌خزند؛
و عمر
در شنِ خاموشی می‌لغزد.

در این سکوت
من مانده‌ام:
دریایی از تنهایی
در کویرِ زمستان؛
آبی که از اندوه
آتش گرفت،
و ذره‌ذره مرا
تا خاکسترِ نیستی‌ام
سوزاند.

امید باران
در برهوتِ بی‌کسی‌ام
خشکیده است؛
طعمِ خون
نفسِ گلویم را بسته،
و آسمان
سال‌هاست
گریستن را
از یاد برده.

در دلِ این خاکسترِ سرکوب
آتشی
خوابیده هوشیار.
هر شراره‌اش پرسشی؛
و پاسخش
در اختیار ما:
فریاد یا سکوت.

می‌دانم
پایان هر فریاد
چوبه‌ی دار است؛
اما
مرگ ایستاده را
بر سکوتی
که هم‌دست جلاد است
برمی‌گزینم.

و من
ققنوس‌وار،
از خاکستر نیستی
بال می‌گشایم؛
در آتش
می‌ایستم،
حماسه آزادی را
به بهای سوختن
فریاد می‌زنم.

فریاد

فریاد

۱۴۰۴/۱۰/۱۶