میخواهم روزه بگیرم روزه ندیدن چشمهایت روزه نشنیدن صدایت

میخواهم روزه بگیرم روزه ندیدن چشمهایت روزه نشنیدن صدایت

می‌خواهم روزه بگیرم
روزه ندیدن چشمهایت
روزه نشنیدن صدایت
روزه لمس نکردن دستهایت
می‌خواهم روزه بدون افطار بگیریم
لعنت به شیطان شانه چپم که نمی‌گذارد و همش وسوسه می‌کند که روزه‌ام را بشکنم.

روزه ندیدن چشمهایت

نگارگری‌ها آفرینه لاورنس آلما-تادما
۱۳۹۷/۰۵/۳۰

غریزه مهربانی انفجار خطرناک کارخانه در چین

غریزه مهربانی انفجار خطرناک کارخانه در چین

در هنگام انفجار خطرناک کارخانه‌ای در نانجینگ چین تصویر میمونی با دوربین ثبت شد که توله سگی را از محل انفجار نجات می‌دهد. زمانی که هرکس داشت جان خود را نجات می‌داد این میمون توله سگی را نجات داد. او در حالی که سگ را در دستش گرفته بود از محل انفجار و آتش فرار می‌کرد. اگر حیوانات می‌توانند به طور غریزی نسبت به یکدیگر دلسوزی و مهربانی نشان دهند، بنابراین ما هم می‌توانیم.

۱۳۹۷/۰۵/۱۹

سنت عشاق چیست برگ عدم ساختن گوهر دل را ز تف مجمر غم ساختن

سنت عشاق چیست برگ عدم ساختن گوهر دل را ز تف مجمر غم ساختن

سنت عشاق چیست؟ برگ عدم ساختن
گوهر دل را ز تف مجمر غم ساختن

بدرقه چون عشق گشت از پس پس تاختن
تفرقه چون جمع گشت با کم کم ساختن

گرچه نوای جهان خارج پرده رود
چون تو در این مجلسی با همه دم ساختن

پیش سریر سران آب ده دست باش
تات مسلم بود پشت به خم ساختن

نزد فسرده دلان قاعده کردن چو ابر
با دل آتش فشان چهره دژم ساختن

نتوان در خط دهر خط وفا یافتن
نتوان بر نقش آب نقش قلم ساختن

عمر نه و لاف عیش سرد بود همچو صبح
از پی یک روزه ملک چتر و علم ساختن

تا کی در چشم عقل خار مغیلان زدن
تا کی در راه نفس باغ ارم ساختن

رخش به هرای زر بردن در پیش دیو
پس خر افکنده سم مرکب جم ساختن

دل از امل دور کن زآنکه نه نیکو بود
مصحف و افسانه را جلد بهم ساختن

بر در شبهت مدار عقل که ناخوش بود
بر سر زند مغان بسم رقم ساختن

چند رصد گاه دیو بر ره دل داشتن
چند قدمگاه پیل بیت حرم ساختن

بر سر خوان جهان چند چو بربط مقیم
سینه و دل را ز آز جمله شکم ساختن

چند چو مار از نهاد با دو زبان زیستن
چند چو ماهی به شکل گنج درم ساختن

زر چه بود جز صنم پس نپسندد خدای
دل که نظر گاه اوست جای صنم ساختن

هین که در دل شکست زلزلهٔ نفخ صور
گوش خرد شرط نیست جذر اصم ساختن

زین دم معجز نمای مگذر خاقانیا
کز دم این دم توان زاد عدم ساختن

گرچه ز روی قضا بر تو ستم‌ها رود
جز به رضا روی نیست دفع ستم ساختن

یوسف دلها توئی کایت توست از سخن
پیش گرسنه دلان خوان کرم ساختن

چون به شماخی تو را کرده قضا شهربند
نام شماخی توان مصر عجم ساختن

عم ز جهان عبره کرد عبرت تو این بس است
نتوان با مرگ عم برگ نعم ساختن

چون تو طریق نجات از دم عم یافتی
شرط بود قبله گاه مرقد عم ساختن

چون به در مصطفی نایب حسان توئی
فرض بود نعت او حرز امم ساختن

خاقانی (افضل‌الدین بدیل بن علی خاقانی شروانی)، دیوان اشعار، قصاید

قوی سفید

خاقانی

۱۳۹۷/۰۵/۱۷

همه ارزش و شکوه انسان در اندیشه اوست

همه ارزش و شکوه انسان در اندیشه اوست

همه ارزش و شکوه انسان در اندیشه اوست. ۳۴۶

همه بزرگی و فرهمندی ما در اندیشه است. با آن ما باید خود را بالا ببریم، نه بر پایه مکان و زمان که نمی‌توانیم آنها را پر کنیم. بنابراین، بیایید کوشش کنیم که خوب بیندیشیم؛ این بنیاد اخلاق است. ۳۴۷

همه ارج و والایی انسان در اندیشه است. از این رو اندیشه گوهری شگفت انگیز و سنجش ناپذیر است. ۳۶۵

بلز پاسکال، اندیشه‌ها، بخش ۶

Thought constitutes the greatness of man. 346

All our dignity consists, then, in thought. By it we must elevate ourselves, and not by space and time which we cannot fill. Let us endeavour, then, to think well; this is the principle of morality. 347

All the dignity of man consists in thought. Thought is therefore by its nature a wonderful and incomparable thing. 365

Blaise Pascal, Thoughts, Section 6

بلز پاسکال

۱۳۹۷/۰۵/۱۶

طفلی به نام شادی دیریست گم شده است با چشمهای روشن براق کدکنی

طفلی به نام شادی دیریست گم شده است با چشمهای روشن براق کدکنی

طفلی به نامِ شادی، دیری‌ست گم شده‌ست
با چشم‌های روشنِ برّاق
با گیسویی بلند، به بالای آرزو

هر کس ازو نشانی دارد،
ما را کُنَد خبر
این هم نشانِ ما:
یک‌سو، خلیج فارس
سویِ دگر، خزر

محمدرضا شفیعی کدکنی (م. سرشک)

محمدرضا شفیعی کدکنی

۱۳۹۷/۰۵/۱۲

تصویری صلح آمیز و بشردوستانه حکاکی شده در تمام تخت جمشید

تصویری صلح آمیز و بشردوستانه حکاکی شده در تمام تخت جمشید

این سنگ‌نگاره زیباترین و با مفهوم‌ترین تصویر حکاکی شده در تمام تخت جمشید است. در این تصویر بزرگزاده پارسی در مقابل بزرگزاده مادی ایستاده است. دست راست مرد هخامشی بر روی شمشیرش قرار دارد. گویی می‌خواهد بگوید که قصد استفاده از سلاح را ندارد. با دست دیگر دو انگشت (و نه مچ) مرد مادی را به نشانه دوستی گرفته است. مرد مادی در مقابل یک شاخه گل نیلوفر آبی (لوتوس) به مرد هخامنشی هدیه می‌دهد. اطراف این سنگ‌نگاره با لوتوس‌های شکفته زینت شده است.
این پیشنهاد، یعنی استفاده از گل به جای سلاح، تصویری صلح آمیز و بشردوستانه است. در تمام پارسه هرگز نبرد انسان با انسان به چشم نمی‌خورد و تصویر جنگ به مبارزه با دیوها خلاصه می‌شود.

تخت جمشید آپادانا سربازان ماد و پارسی هخامنشیان

۱۳۹۷/۰۵/۰۸

بر لب یار شوخ دلبندم خفته لبخند گرم زیبایی سیمین بهبهانی

بر لب یار شوخ دلبندم خفته لبخند گرم زیبایی سیمین بهبهانی

بر لب یار شوخ دلبندم
خفته لبخند گرم زیبایی

خنده نه، بر کتاب عشق و امید
هست دیباچه فریبایی

خنده نه، دعوتی ست‌ عقل فریب
بهر آغوش آرزومندی

قصه محرمانه یی دارد
ز خوشی های وصل و پیوندی

چون شراب خنک به جام بلور
هوس انگیز و تشنگی افزاست

جام اول ز می نگشته تهی
جام های دوباره باید خواست

نقش یک خواهش است و می ریزد
زان لبان درشت افسون ریز

گرمی و لذتی به جان بخشد
همچو خورشید نیمهٔ پاییز

پیش این خنده های مستی بخش
دامن عقل می دهم از دست

چه عجیب از خطا و لغزش من؟
مست را لغزش و خطا بایست

سیمین بهبهانی

سیمین بهبهانی

۱۳۹۷/۰۵/۰۲

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم
بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست
حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست
نغمهٔ بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمهٔ گلزار دگر باشم به

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
می‌توان یافت که بر دل ز منش باری هست
از من و بندگی من اگرش عاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه صد بادیهٔ درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این ، برود چون نرود

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بینم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم
ساقی مجلس عام دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

یار این طایفه خانه برانداز مباش
از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش
غافل از لعب حریفان دغا باز مباش

به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را

در کمین تو بسی عیب شماران هستند
سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند
غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند

وحشی بافقی، ترکیبات

وحشی بافقی

۱۳۹۷/۰۵/۰۱