به همه عشق بورز به تعداد کمی اعتماد کن و به هیچکس بدی نکن شکسپیر

به همه عشق بورز به تعداد کمی اعتماد کن و به هیچکس بدی نکن شکسپیر

به همگان مهر بورز، به معدودی اعتماد کن، به هیچکس بدی نکن: برابر دشمنت مقتدر باش ولی اقتدار را کمتر به کار ببر، دوستت را در محیط زندگی خویش نگاه دار: بگذار تو را برای سکوتت سرزنش کنند ولی برای سخن گفتن متهم نسازند.

ویلیام شکسپیر، نمایشنامه نیک آن باشد که انجامش نکوست، پرده ۱ صحنه ۱

Love all, trust a few,
Do wrong to none: be able for thine enemy
Rather in power than use, and keep thy friend
Under thy own life's key: be cheque'd for silence,
But never tax'd for speech.

William Shakespeare, All's Well That Ends Well, Act I. Scene I.

ویلیام شکسپیر

۱۳۸۵/۰۲/۲۹

چون بلبل مست راه در بستان یافت دریاب که عمر رفته را نتوان یافت

چون بلبل مست راه در بستان یافت دریاب که عمر رفته را نتوان یافت

چون بلبل مست راه در بستان یافت
روی گل و جام باده را خندان یافت

آمد به زبان حال در گوشم گفت
دریاب که عمر رفته را نتوان یافت

خیام، رباعیات

۲۸ اردیبهشت روز بزرگداشت خیام نیشابوری همه‌چیزدان، فیلسوف، ریاضی‌دان، ستاره‌شناس و رباعی‌سرای ایرانی گرامی‌باد

خیام

۱۳۸۵/۰۲/۲۸

تا شقایق هست زندگی باید کرد دشتهایی چه فراخ در گلستانه ناظری

تا شقایق هست زندگی باید کرد دشتهایی چه فراخ در گلستانه ناظری

دشت‌هایی چه فراخ!
کوه‌هایی چه بلند!
در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد!
من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی.

پشت تبریزی‌ها
غفلت پاکی بود، که صدایم می‌زد.

پای نی‌زاری ماندم، باد می‌آمد، گوش دادم:
چه کسی با من، حرف می‌زد؟
سوسماری لغزید.
راه افتادم.
یونجه‌زاری سرِ راه.
بعدْ جالیزِ خیار، بوته‌هایِ گلِ رنگ
و فراموشیِ خاک.

لبِ آبی
گیوه‌ها را کندم، و نشستم، پاها در آب:
«من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است!
نکند اندوهی، سر رسد از پسِ کوه.
چه کسی پشتِ درختان است؟
هیچ، می‌چَرَد گاوی در کرد.
ظهرِ تابستان است.
سایه‌ها می‌دانند، که چه تابستانی است.
سایه‌هایی بی‌لک،
گوشه‌ای روشن و پاک،
کودکانِ احساس! جایِ بازی اینجاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری
تا شقایق هست، زندگی باید کرد.

در دلِ من چیزی است، مثلِ یک بیشه‌ی نور، مثلِ خوابِ دمِ صبح.
و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد
بِدَوَم تا تهِ دشت، بروم تا سرِ کوه.
دورها آوایی است، که مرا می‌خواند.»

سهراب سپهری، حجم سبز

روخوانی در گلستانه از خسرو شکیبایی در آلبوم صدای پای آب با تنظیم مجتبی معظمی

آواز در گلستانه از شهرام ناظری در مرکب‌خوانی از آلبوم در گلستانه با آهنگسازی هوشنگ کامکار و روخوانی احمدرضا احمدی


فراخ: وسیع، پهن، پهناور، گسترده

گلستانه: منسوب به گلستان. گلزار، گلشن

تبریزی‌ها: درخت تبریزی، درخت سپیدار

گلِ رنگ: گل کاجیره که گل‌های آن تشکل نیم‌تاج‌های بزرگ در بالای ساقه میدهد. گلبرگ‌های آن نارنجی رنگ و آنها را به نام گلِ رنگ در رنگ‌رزی بکار می‌برند. دانه‌های آن را کافشه و کاجیره می‌نامند. تخم گل زردی است شبیه به زعفران، در معالجه‌های زنانه ضماد و مرهم از آن سازند.

کَرْدْ: (کَ یا کِ) = کردو: قطعه زمینی که کناره‌های آن را بلند کنند تا آب در آن نشیند و در میان آن سبزی کارند یا زراعت کنند.

شقایق: گیاهی است یکساله از تیره خشخاش که غالباً در مزارع و کشتزارها می‌روید. گلش منفرد و بزرگ و زیبا به رنگ قرمز است .در ادبیات فارسی نماد شور، اشتیاق و آزادی است.

سهراب سپهری

شهرام ناظری

خسرو شکیبایی

آهنگ

۱۳۸۵/۰۲/۲۲

من از عطر آهسته هوا میفهمم تو باید تازگیها از اینجا گذشته

من از عطر آهسته هوا میفهمم تو بايد تازهگیها از اينجا گذشته

من از عطرِ آهسته‌ی هوا می‌فهمم
تو باید تازه‌گی‌ها
از اینجا گذشته باشی.
گفت‌وگویِ مخفی ماه وُ
پرده‌پوشیِ آب هم
همین را می‌گویند.
دیگر نیازی به دعای دریا نیست
گلدان‌ها را آب داده‌ام
ظرف‌ها را شسته‌ام
خانه را رُفت و رو کرده‌ام
دنیا خیلی خوب است،
بیا!
علامتِ خانه‌بودنِ من
همین پنجره‌ی رو به جنوبِ آفتاب است،
تا تو نیایی
پرده را نخواهم کشید.

سید علی صالحی، سمفونی سپیده‌دم

سید علی صالحی

۱۳۸۵/۰۲/۲۲

قصه یک کارگر

کارگر خسته‌ای سکه از جلیقه کهنه‌اش در آورد تا صدقه دهد ناگهان جمله‌ای روی صندوق صدقه دید و منصرف شد.

«صدقه عمر را زیاد می کند»


قصه یک کارگر

۱۳۸۵/۰۲/۱۷

بیا ای یاد مهتابی!

به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند

دلم تنگ است.

بیا ای روشن، ای روشن تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها

دلم تنگ است.

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

بیا ای همگناه ِ من درین برزخ

بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من

که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی‌گناهی‌ها

و من می‌مانم و بیداد بی‌خوابی.

در این ایوان سرپوشیده‌ی متروک

شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست

که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهی‌ها، پرستوها

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم

بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی

که می‌ترسم ترا خورشید پندارند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی‌خواهم ببیند هیچ کس ما را

نمی‌خواهم بداند هیچ کس ما را

و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب

پرستوها که با پرواز و با آواز

و ماهی‌ها که با آن رقص غوغایی

نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند.

شب افتاده ست و من تنها و تاریکم

و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند

پرستوها و ماهی‌ها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من!

بیا ای یاد مهتابی!

مهدی اخوان ثالث (م. امید)

مهدی اخوان ثالث

۱۳۸۵/۰۲/۱۷

گفت ای ناصح خمش کن چند چند پند کم ده زانک بس سختست بند

گفت ای ناصح خمش کن چند چند

پند کم ده زانک بس سختست بند

 

سخت‌تر شد بند من از پند تو

عشق را نشناخت دانشمند تو

 

آن طرف که عشق می‌افزود درد

بوحنیفه و شافعی درسی نکرد

 

تو مکن تهدید از کشتن که من

تشنهٔ زارم به خون خویشتن

 

عاشقان را هر زمانی مردنیست

مردن عشاق خود یک نوع نیست

 

او دو صد جان دارد از جان هدی

وآن دوصد را می‌کند هر دم فدی

 

هر یکی جان را ستاند ده بها

از نبی خوان عشرة امثالها

 

گر بریزد خون من آن دوست‌رو

پای‌کوبان جان برافشانم برو

 

آزمودم مرگ من در زندگیست

چون رهم زین زندگی پایندگیست

 

اقتلونی اقتلونی یا ثقات

ان فی قتلی حیاتا فی حیات

 

یا منیر الخد یا روح البقا

اجتذب روحی وجد لی باللقا

 

لی حبیب حبه یشوی الحشا

لو یشا یمشی علی عینی مشی

 

پارسی گو گرچه تازی خوشترست

عشق را خود صد زبان دیگرست

 

بوی آن دلبر چو پران می‌شود

آن زبانها جمله حیران می‌شود

 

بس کنم دلبر در آمد در خطاب

گوش شو والله اعلم بالصواب

 

چونک عاشق توبه کرد اکنون بترس

کو چو عیاران کند بر دار درس

 

گرچه این عاشق بخارا می‌رود

نه به درس و نه به استا می‌رود

 

عاشقان را شد مدرس حسن دوست

دفتر و درس و سبقشان روی اوست

 

خامشند و نعرهٔ تکرارشان

می‌رود تا عرش و تخت یارشان

 

درسشان آشوب و چرخ و زلزله

نه زیاداتست و باب سلسله

 

سلسلهٔ این قوم جعد مشکبار

مسلهٔ دورست لیکن دور یار

 

مسلهٔ کیس ار بپرسد کس ترا

گو نگنجد گنج حق در کیسه‌ها

 

گر دم خلع و مبارا می‌رود

بد مبین ذکر بخارا می‌رود

 

ذکر هر چیزی دهد خاصیتی

زانک دارد هرصفت ماهیتی

 

آن بخاری غصهٔ دانش نداشت

چشم بر خورشید بینش می‌گماشت

 

هرکه درخلوت ببینش یافت راه

او ز دانشها نجوید دستگاه

 

با جمال جان چوشد هم‌کاسه‌ای

باشدش ز اخبار و دانش تاسه‌ای

 

دید بردانش بود غالب فرا

زان همی دنیا بچربد عامه را

 

زانک دنیا را همی‌بینند عین

وآن جهانی را همی‌دانند دین

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی «مولوی»، مثنوی معنوی، دفتر سوم

مولوی

۱۳۸۵/۰۲/۱۵

دیشب یه پشه اومد منو گزید

دیشب یه پشه اومد منو گزید. افتادم دنبالش. گوشه اتاق خفتش کردم.

اومدم بکشمش. بهم گفت بابا !!!!!

راست می گفت. من باباش بودم. خون من تو رگاش بود.

بغلش کردم تا صبح دو نفری گریه می کردیم ...

۱۳۸۵/۰۲/۱۵

منی که نام شراب از کتاب می شستم

منی که نام شراب از کتاب می‌شستم

زمانه کاتب دکان می فروشم کرد

 

کنون که کاتب دکان می فروش شدم

فضای خلوت میخانه خرقه پوشم کرد

محمد طالب آملی «آشوب»، «طالب»، «آتش»

طالب آملی

۱۳۸۵/۰۲/۱۵

کبوتر و آسمان

كبوتر و آسمان

بگذار سر به سینه‌ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده‌ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه‌ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره‌های تو را دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه‌ی شراب

بیمار خنده‌های توام، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی، گرم تر بتاب

فریدون مشیری، ابر و کوچه، کبوتر و آسمان ۱۳۴۱

كبوتر و آسمان 2

فریدون مشیری

۱۳۸۵/۰۲/۱۰

پادزهر

زنبور زهرآگین خیانت متورم می‌کند هیکل‌ها را!

و ما با خون فاسد به سفرهای بزرگ می‌رویم

پیراهن بزرگ می‌پوشیم

خانه‌های بزرگ می‌سازیم

حرف‌های بزرگ می‌زنیم

و خردمندانه طنین گریه‌های بزرگ خود را!

به هق هق آرام تخفیف می‌دهیم در مناسبت‌های بزرگ

و پاهای بزرگ خود را به زمین می‌کوبیم

تا تنها صدای موجود، عبور حجم بزرگ ما،

در کوچه‌ها باشد

کوچه‌هایی که بارها در آن ها گم شده بودیم .


حسین پناهی، سال‌هاست که مرده‌ام

پادزهر

حسین پناهی

۱۳۸۵/۰۲/۰۹

وقتی که تو نیستی

وقتی که تو نیستی دنیا

چیزی کم دارد.....

من فکر می کنم در غیاب تو

همه ی خانه های جهان خالی ست،

همه ی پنجره ها بسته است،

اصلا کسی

حوصله آمدن به ایوان عصر جمعه را ندارد....

واقعا

 وقتی که تو نیستی

آفتاب هم حوصله ندارد راه بیفتد

بیاید بالای کوه،

اما دیوارها

تا دل ات بخواهد بلندند

سرپا ایستاده اند

کاری به بود و نبود نور ندارند،

 سایه ندارند....

من قرار بود

روی همین واقعا

 فقط روی همین واقعا

 تاکید کنم!

بگویم:

واقعا

        وقتی که تو نیستی

خیلی ها از خانه بیرون نمی آیند...

 واقعا

وقتی که تو نیستی،

من هم

تنهاترین اتفاق بی دلیل زمین ام......

واقعا

وقتی که تو نیستی،

بدیهی ست که تو نیستی!


سید علی صالحی

سید علی صالحی

۱۳۸۵/۰۲/۰۸

انتهای زمین

انتهای زمین

اینجا انتهای زمین است…
درست لحظه‌ی مرگ انسانیت…
جایی که دست‌های مادران بوی خون می‌دهد!!!
بوی “جنایت”
و آب‌هایی که طعم کودکانی را می‌گیرد که بی‌نفس خفه می‌شوند در
خفقان این نکبت آباد!
معصومیت‌ها دریده می‌شوند…
و “آدم “ها …
همین ما آدم‌ها…
چه ساده می‌گذریم از کنار دردهایمان
“این دردهای مشترک”
اینجا انتهای زمین است…
درست همین جایی که ما ایستاده‌ایم!!!!

۱۳۸۵/۰۲/۰۷